موانع نشاط در قرآن
18 بازدید
محل نشر: هفته نامه پرتو, 1383
نقش: نویسنده
وضعیت چاپ : چاپ شده
نحوه تهیه : فردی
زبان : فارسی
موانع نشاط انسان از دیدگاه قرآن کریم طی چهار شماره درج گردیده است. P نگاهی به موانع نشاط از دیدگاه آیات و روایات مقدمه انسانها دوست دارند که همیشه شاداب و بانشاط بوده و از روحیة شادابی برخوردار باشند، کارهای خود را با انگیزه­های درونی و با شور و سرزندگی انجام دهند و با کسالت و خمودی رابطه­ای نداشته باشند؛ اما گاهی ناخواسته کسل و نسبت به برخی اعمال بی­حال و بی­رغبت می‌شوند و از علت آن نیز بی‌خبرند. راستی چه اموری مانع نشاط افراد می‌شود و چه عواملی باعث کسالت و افسردگی آنان می­گردد؟ بررسی این عوامل یا به تعبیری «موانع نشاط» کاری است که در گفتار حاضر دنبال می­شود. لازم است به اين نکته توجه شود که بر اساس تحقيقات تجربی، روح با بدن ارتباط تنگاتنگ داشته، بین آنها تأثیر طرفینی وجود دارد. بسیاری از بیماریهای جسمی از عوامل روانی ناشی می­شود، برخی از صفات نکوهیدة روانی در بدن انسان تأثیر داشته، او را دچار بیماری می­سازند، چنانچه ناراحتی­های جسمانی بر حالات روانی انسان تأثیر گذار است. مبحث «بیماریهای روان – تنی» در روانشناسی بیان می­کند که حالات هیجانی در انسان با تغییرات و واکنشهای جسمانی در دستگاههایی چون دستگاه تنفس، گردش خون، گوارش و ... همراه است. دانشمندان در پی آزمایشهای گوناکون به این نتیجه رسیده­اند که در موارد فراوانی آسم، فشار خون، سردرد، زخم معده، زخم روده و بي­اشتهايی، ناشی از مشکلات روانی است یا با حالات عاطفی ارتباط دارد، گاهی ترس و خشم و افسردگی نیز باعث بوجود آمدن این بیماریها می­شود. در اینجا چند صفت نکوهیده را بررسی می­کنیم که در بدن انسان تأثیر داشته، نیروی بدن را کاهش می­دهند، این صفات باعث شده تا فرد مبتلا به آن، فعالیت نداشته باشد یا فعالیتش کم شده، کارها را با بی­میلی و بی­رغبتی انجام دهد که اگر این حالت شدت یابد به مرحله افسردگی که نوعی بیماری است، می­رسد. و اینک موانع نشاط را برمی­شماریم که عبارتند از: 1ـ حسادت يکي از صفات زشت و رذايل اخلاقي که مانعِ شادابی، و احیانا عامل افسردگی است، حسادت و رشک بردن به دیگران است. رشک به معنای آرزوی نابودی نعمت از دیگران است، خواه آن نعمت به خود فرد برسد یا نرسد. حسود ناراحتی همیشگی دارد، پیوسته در سوز و گداز، و همیشه در اضطراب است. او همواره اندوهگین بوده، لحظه­ای آرامش و خوشی ندارد. عقرب حسد دمی از نیش زدن به قلب حسود خودداری نمی­کند. حسود چون از دیدن نعمتهایِ در اختیار دیگران در عذاب است، و از طرفی موهبتهای الهی بی­پایان است، عذاب نفس و آشوب داخلی وی هم پایان ناپذیر است. حسود نه آرامشی در دنیا دارد و نه آسایشی در آخرت، و چون تمام تلاشش گرفتن نعمت از محسود است، آلوده به انواع جنایتها می­شود. حسد آنجا که آتش افروزد خرمن عقل و عاقبت سوزد در آیه زیر خداوند می­فرماید: وَدَّ کَثِیرٌ مِّنْ أَهْلِ الْکِتَابِ لَوْ یَرُدُّونَکُم مِّن بَعْدِ إِیمَانِکُمْ کُفَّاراً حَسَدًا مِّنْ عِندِ أَنفُسِهِم مِّن بَعْدِ مَا تَبَیَّنَ لَهُمُ الْحَقُّ ... (بقره/109) (بسیارى از اهل کتاب پس از اینکه حق برایشان آشکار شد از روى حسدى که در وجودشان بود آرزو مى‏کردند که شما را بعد از ایمانتان کافر گردانند.) حسادت در وجود انسان به مرحله­اي می­رسد که نه تنها در امور مادي که مورد کشمکش انسانهاست اثر مي­گذارد، بلکه در امور معنوی و حقایق دین که هیچ تزاحمی در آن نیست باز راه می­یابد. گاه فردی بر اثر لجاجتِ آگاهانه پا روی حق گذرده، درِ سعادت را بر خود سد می­سازد؛ و با داشتن حسادت سبب می­شود که دیگران نیز از راه سعادت باز مانند. از آیة فوق می­توان استفاده کرد که تلاش حسود و دغدغة او انحراف مردم و همراه ساختن آنان با تفکر خویش است، و چون این امر به راحتی ممکن نیست، حسود دایم در اضطراب و دلهره به سر می­برد، بنابر این او آرامش و نشاط لازم را برای فعالیت­های خود ندارد. در داستان حضرت یوسف u که در سوره­ای به همین نام آمده است، به نکته­ای جالب دربارة حسادت برمی­خوریم: حضرت یعقوب u دوازده فرزند داشت، یوسف کوچکترین فرزند این خانواده بود، او علاوه بر چهرة بسیار زیبا اخلاق پسندیده­ای نیز داشت؛ بدین جهت پدرش محبت و علاقة شدیدی نسبت به او نشان می­داد، (آیات 7-9 سورة یوسف:) برادرانِ او نسبت به وی حسادت کرده، دور هم جمع می­شوند و چنین می­گویند: یوسف و برادرش نزد پدر از ما محبوبترند؛ در صورتی که ما جمعیتی نیرومند هستیم و زندگی پدر را اداره می­کنیم، باید علاقة پدر به ما بیشتر باشد. حس حسادت سر انجام برادران را وادار ساخت تا نقشه­ای خطرناک بریزند. گفتند: یوسف را می­کشیم یا به سرزمینی دوردست می­بریم تا محبت پدر یکپارچه متوجه ما بشود. امواج خروشان حسد آن­قدر قوی است که انسان را تا سرحد برادر کشی یا ایجاد مشکلاتی از این قبیل پیش می­برد. حسد همواره انسان را به کارهای زشت و تخریب دیگران وامی­دارد؛ گاهی انسان را به نابودی خود وادار می­کند. توانـم آنــکه نیـازارم اندرون کــسی حسـود را چه کنـم کو زخود به رنج در اسـت بمیرتا برهی ای­حسودکاین رنجی است که از مشقـت آن جز به مرگ نتوان رســت (سعدی) آیه­ای دیگر دربارة زیان حسد، خداوند می­فرماید: وَمِن شَرِّ حَاسِدٍ إِذَا حَسَدَ (فلق/5) (و از شر [هر] حسود آنگاه که حسد ورزد.) حسود تا زمانی که حسد خود را به کار نبسته است تنها درون خویش را می­سوزاند، و تنها زیان حسد به خود فرد برمی­گردد، که باز مانع نشاط اوست و او را به سستی و خمودی می­کشاند؛ ولی چون آن را در عمل آشکار سازد، چنان خطرناک است که باید از آن به خدا پناه برد، زیرا او ممکن است خود را به آب و آتش بزند تا نعمتی که در اختیار دیگران است، نابود سازد. حسد اثرات نا مطلوبی را بر جسم می­گذارد، افراد حسود معمولا رنجور و از نظر اعصاب و دستگاههای بدن بیمارند، گاهی نیز بیماریهایی چون زخم معده و زخم روده از حسادت ناشی می­شود. بدین جهت حضرت علی u می­فرمایند: «سلامت تن در دوری از حسادت است. شگفتا که حسودان از سلامتی خود غافل مانده­اند.» امام صادق u نیز می­فرماید: «هیچ راحتی برای حسود نیست. هیچ گاه حسود آرزوی آرامش دل نکند.» «از میان مردم افراد حسود کمترین لذت را می­برند.» «حسود پیش از آنکه به فرد محسود (= کسی که مورد حسدورزی است)، زیان بزند به خود زیان وارد ساخته است، مانند ابلیس که با حسادت لعنت و نفرینِ خدا را بر خود خرید و برگزیدگی و بلندی مرتبه را برای آدم [علیه السلام]. ...» امیرمؤمنان علی u باز در ضرر حسد می­فرماید: «رشک جز زیان و خشم چیزی در وجود انسان ایجاد نمی­کند، سبب ناتوانی قلب و بیماری جسم می­گردد.» چو چیره شود بر دل مرد رشک یکی دردمندی بود بی­پزشک حسد این صفت زشت ونکوهیده چنان قلب را تنک و گرفته می­کند که آثارش در جسم و روح آشکار می­شود. حسود دلی اندوهگین و افسرده، سینه­ای گرفته و تنگ و چهره­ای عبوس و درهم کشیده دارد. اگر بیماری روانیِ حسد در روح افراد جامعه­ای ریشه دواند، ممکن است آن جامعه را از نعمتهای بزرگی محروم سازد و پایة حکومت آن را متزلزل سازد و امنیت و آرامش آن را بهم زند. حسود چون از نظر روحی پیوسته در عذاب است و هیچ گاه آرامش و راحتی ندارد، همین امر سبب می­شود که در جسم او اثر گذارده، بدن او را ناتوان و رنجور گرداند. لازمة داشتن نشاط آرامش است که حسود هیچ گاه این زمینه را فراهم نمی­سازد. و در آخرت هم به عذاب قهر الهی گرفتار است؛ زیرا از طرفی ایمانی برای او باقی نمی­ماند، چرا که حضرت علی u فرمودند: «حسد نورزید که حسد ایمان را چونان آتشی که هیزم را خاکستر کند، نابود می­سازد.» تا بخواهد با آن خود را نجات دهد. و از طرفی اگر به کارهایی چون قتل و جنایت دست زند باید عقوبت آنها را پس دهد. خالق ما که فرد و قهار است از حقود و حسود بیزار است (سنائی) راه درمان حسادت به این است که انسان در ابتدا از وارد شدن این صفت زشت به درون دل جلو گیری کند، اگر وارد شد و نسبت به افرادی رشک برد از راه علم و عمل می­تواند جبران کند، علم نسبت به اینکه خداوند حکیم است و هر کس را به اندازة تواناییش به او نعمت بخشیده است. در عمل نیز نسبت به فرد محسود محبت نشان بدهد، هر چند برایش سخت است از محسود تعریف کند و از خوبیهای او بگوید. در برابر حسد، غبطه قرار دارد که عبارتست از آرزوی نعمتهایی که نصیب دیگران شده، بدون اینکه تقاضای ازبین رفتن آن نعمتها را از کسی داشته باشد. انسان از خداوند درخواست کند (اگر مصلحت می­داند) همانگونه که به دیگر افراد موهبتهای فراوانی را داده، به او هم عنایت کند. حسد صفتی نکوهیده است، در صورتی که غبطه امری پسندیده بوده، آدمی را به فعالیت وتکاپو وامی­دارد تا به نعمتهای دیگران برسد و از برخورداریهای افراد هیچ نگران نیست. بدین جهت امام صادق u می­فرمایند: «فرد با ایمان غبطه می­خورد و حسد نمی­ورزد، ولی منافق حسد می­ورزد و غبطه نمی­خورد.» 2ـ ناامیدی مردی در بیابانِ پر از برف و یخ قطب شمال راه خود را گم کرده است. او می­داند در نقطة دوری پناهگاهی وجود دارد و باید خود را به آن برساند، تمام سعی خویش را بکار می­بندد تا به آن پناهگاه برسد. اگر این فرد بسیار خسته و سرمازده باشد، میل دارد روی زمین دراز کشیده و استراحت کند، ولی می­داند در این صورت به خواب رفته و خواهد مرد، اميد او را به حرکت وامي­دارد تا با تمام خستگی، به راه خویش ادامه دهد و به هدف خود برسد. چنانچه امید اساس همه تلاشهای مفید و پرثمر انسانی است، و همچنین منشأ اصلاح امور در جامعه و رسیدن شخص به سعادت ابدی می‌شود، ناامیدی نسبت به آینده نیز ریشة بسیاری از فسادها و تبهکاریها است و باعث منتهی شدن کار انسان به شقاوت ابدی می­گردد، از این رو یکی از موانع نشاط که روانشناسان آن را از عوامل افسردگی به شمار می­آورند، ناامیدی از آینده و یأس از رحمت الهی است، کسی که به علل گوناگونی چون تبلیغات دشمن، عجول بودن و عدم آينده نگری، احساس ناتوانی، احساس خود کم بيني و مشکلات جسمی؛ به زندگی در این دنیا امید ندارد، و فردی که از آمرزش پروردگار پس از مردن ناامید است، برنامه­ای نیز برای آن نداشته، زندگی را هیچ و پوچ می­داند. او از هم اکنون ناراحت است که چه پیش خواهد آمد، و چه سرنوشتی در انتظار اوست، از این رو به هیچ کاری دست نمی­زند و هیچ گونه اقدامی انجام نمی­دهد. خداوند در آیاتی چند بشر را از ناامیدی باز داشته است، در آیه 53 سوره زمر می­خوانیم: قُلْ یَا عِبَادِیَ الَّذِینَ أَسْرَفُوا عَلَى أَنفُسِهِمْ لَا تَقْنَطُوا مِن رَّحْمَةِ اللَّهِ ... (بگو اى بندگان من که بر خویشتن زیاده‏روى روا داشته‏اید از رحمت‏خدا نومید مشوید.) هر اندازه گناه کردید، باز از رحمت الهی ناامید نشوید. از آیه استفاده می­شود که ناامیدی از گناهان بزرگ است، امام صادق u می­فرمایند: «... ناامیدی از رحمت خداوند، از بزرگترین گناهان نزد پروردگار است.» دقت در آیة فوق نشان می­دهد که از امید بخش­ترین آیات الهی است، که با تأکید فراوان می­فرماید خداوند تمامی گناهان آلودگان را با توبه می­آمرزد. و به راستی از کسی که دریای لطفش بیکران و شعاع فیضش نامحدود است، جز این انتظاری نیست. به همین جهت «وحشی» قاتل حمزه عموی پیامبر، سخت نگران بود که توبه­اش پذیرفته نشود، او دست به جنایتی بسیار بزرگ زده بود گویا از رحمت الهی ناامید بود، اما با توجه به این آیه امیدوار شد و به سوی خداوند باز گشت که توبة او مورد پدیرش پرودگار قرار گرفت. قرآن در آیة یگر می­گوید: یَا بَنِیَّ اذْهَبُواْ فَتَحَسَّسُواْ مِن یُوسُفَ وَأَخِیهِ وَلاَ تَیْأَسُواْ مِن رَّوْحِ اللّهِ إِنَّهُ لاَ یَیْأَسُ مِن رَّوْحِ اللّهِ إِلاَّ الْقَوْمُ الْکَافِرُونَ (یوسف/87) (اى پسران من بروید و از یوسف و برادرش جستجو کنید و از رحمت‏خدا نومید مباشید زیرا جز گروه کافران کسى از رحمت‏خدا نومید نمى‏شود.) حضرت یعقوب u به فرزندان خود دستور می­دهد که به دنبال برادرانشان یوسف و بن­یامین رفته و به جست و جوی آنان بپردازند و از رحمت خداوند ناامید نشوند که یأس نشانة کفر است و تنها کافرانِ بی­خبر از قدرت خداوند از رحمت او ناامیدند؛ و بنابر آیه56 حجر نومیدی از رحمت پروردگار از ویژگیهای گمراهان است. از آنجا که فرزندان یعقوب تقریبا اطمینان داشتند که یوسفی در کار نمانده تا به دنبالش بگردند، از این همه تأکید پدر برای یافتن برادران خود تعجب می­کردند، یعقوب گوشزد می­کند هیچ گاه از رحمت الهی ناامید نشوید، که قدرت او فوق توانایی بشر بوده، می­تواند بر تمام سختیها فایق آید. افراد کوته نظر که بر اثر جهان بینی ماده در محودة عالم ماده گرفتارند و تنها زمان کنونی را دیده، از امور دیگر غافلند، به هنگام اقبال دنيا مسرور و مغرور و در هنگام از دست دادن امکانات و موهبتهاي مادی، از رحمت الهی ناامید شده، تدبیر خداوند در هستی را منکر می­شوند. چون انسان از نظر روحی و روانی ضعیف است، وقتی خداوند برخی نعمتهای دنیوی را به او داد سپس باز ستاند، ناامید شده، بر خود نمی­بیند که دیگر آن نعمتها به سویش بازگردند. گویا امکانات مادی را حق مسلم خود دانسته، خدا را مالک آنها نمی­شناسد. این چنین افرادی پس از گذر از سختیها و دستیابی به موهبتهای دنیوی به شادمانی بسیار، تکبر، و فخر فروشی که صفات نکوهیده­ای هستند، مبتلا خواهند شد، و آنچنان به خود مغرور گشته، می­گویند همة مشکلات و ناراحتیهای من برطرف شد، و هرگز باز نخواهد گشت، بدین جهت شادی و سرمستی بی­حساب، و فخر فروشی بیجا به حدی سر تا پای او را فرا می­گیرد که او را از شکر نعمتهای پروردگار غافل می­گرداند. این افراط و تفریط بلای بزرگی است که برخی انسانها بدان مبتلا شده­اند، زیرا سبب می­شود که اینان هرگز نتوانند در زندگی موضعی مستقل و صحیح داشته باشند، گاه مغرور ومتکبر و گاه ناامید می­شوند؛ از این رو دایم در حال تشویش و دلهره­اند. تنها افراد با ایمان که روحی بلند و سینه­ای گشاده (شرح صدر) دارند، و در برابر شداید و حوادث سختِ زندگی صبر را پیشه خود ساخته­اند و در همه حالات از کارهای شایسته فرو گذار نمی­کنند، از این دو حالت افراط و تفریط بیرونند، آنان به هنگام فراوانی نعمت مغرور نشده، خدا را فراموش نمی­کنند؛ و هنگام سختیها و مصیبت از رحمت خدا ناامید نمی­گردند و به تدبیر او در هستی کافر نمی­شوند. به همین دلیل برای اینان آمرزش از گناهان وپاداش بزرگ الهی (بهشت) خواهد بود. از آیة 9 و 10 سوره هود استفاده می­شود که راه مبتلا نشدن به یأس که کسالت و خمودی را به دنبال دارد، این دو امر است: 1) صبر وتحمل مشکلات. 2) ایمان به این مطلب که نعمتها در تحت قدرت الهی است که به هر کس بخواهد و مصلحت بداند می­دهد و از هر کس بخواهد می­گیرد و از آن که گرفته، می­تواند به او بازگرداند. حضرت علی u می­فرماید: «فقیه (و دین شناسِ) کامل کسی است که مردم را از آمرزش و مهربانی خداوند ناامید نسازد و از عذاب ناگهانی ایمن نسازد.» آن­حضرت در ضرر ناامیدی فرمود: «... اگر نومیدی بر [دل] انسان چیره شود، تأسف خوردن آن را از پای درآورد» «بزرگترین بلا [برای انسان] قطع امید است» وباز فرمودند: «ناامیدی آدم را از پا در می­آورد.» امیدواری به رحمت خداوند که قدرت بی­انتها دارد، طبق فطرت انسان است، که اگر فطرت پوشیده شود ناامیدی به سراغ او می­آید. یأس از رحمت پروردگار محدود کردن رحمت اوست و نیز عفو و آمرزش الهی را نادیده گرفتن است. چنانکه امید محرّک انسان به فعالیت و تلاش بود، ناامیدی سبب بازماندن او از عمل و دست کشیدن از جدیت در کارها و بریدن ازبندگی خداست. از دامهای بزرگ شیطان این است که در ابتدا بنده را فریب داده با گناهان کوچک و بزرگ او را مشغول می­سازد، و چون مدتی بدین صورت با او بازی کرد، اگر باز در او نورانیتی دید که احتمال توبه وبازگشت به سوی حق در او وجود دارد، او را به یأس از رحمت می­کشاند و به او می­گوید از تو گذشته و کار تو اصلاح پذیر نیست. این دام بزرگی است که شیطان بر سر راه بندگان گذارده، تا آنان را از درگاه پروردگار روی گردان کند. اگر چنین حالتی برای فردی پیش آمد، ضررهای فراوانی برای خود و دیگران دارد، این فرد دیگر دنبال تکاپو نمی­رود و از زندگی دنیا باز می­ماند و چون امیدی به زندگی ندارد دچار افسردگی و خمودی می­شود و همه چیز و همه کس را با دیدة زشت و باطل می­بیند، و چون برای آخرت نیز کار شایسته­ای انجام نداده است، پس از مرگ از عذاب الهی دررنج است. فرد مؤمن دایم بین خوف و رجاء (بیم و امید) قرار دارد، بدین معنا که او از طرفی به فقر و نداری خود نگاه می­کند که سرتا پا نقص و کمبود بوده، از خود هیچ گونه کمال، عزت و توانایی ندارد و آنچه دارد همه از خداوند است. او از عبادتهای خود بیم دارد تاچه رسد به گناهان و نافرمانیهایش از پروردگار. و از طرفی نظر می­کند به رحمت گستردة الهی که تمام عالم را فرا گرفته است و امید دارد که این رحمت شامل او نیز می­شود. بدین جهت امام صادق u می­فرماید: «در سفارشات لقمان به فرزندش امور عجیبی بود، عجيب­ترين آنها اين است که از خداوند اين گونه بترس که اگر در درگاه او خوبيهاي جن و انس را آوردی، تو را عذاب می­کند؛ و این گونه امیدوار به خدا باش، که اگر گناهان جن وانس را بیاوری تورا بیامرزد. سپس امام فرمودند: هیچ بندة مؤمنی نیست جز این که در دل او دو نور است، نور امید و نور بیم، که اگر هر کدام را وزن کنند بر دیگری نچربد.» 3- اختلاف مایة فروپاشی جامعه انسان اجتماعی آفریده شده است به گونه­ای که به تنهایی قادر نیست نیازهای خویش را برطرف سازد. زندگی سالمِ اجتماعی یک ملت این اقتضا را دارد که افراد آن حقوق و قوانین یگدیگر را رعایت کنند، به یکدیگر مهر ورزند، با احترام و بزرگواری با هم برخورد نمایند، چونان دو برادر به یکدیگر اعتماد و اطمینان داشته باشند، با همدیگر چون اعضای یک پیکر متحد و متفق باشند؛ علیه ستم و ستمگران بپاخیزند و به هیچ کس مجال ستم گری و ستم پذیری ندهند. این چنین جامعه­ای طعم شیرین اتحاد را می­چشد، تمام افراد آن با شور و نشاط به کارها و وظایف فردی و اجتماعی خویش می­پردازند. اما هنگامی که پای اختلاف و دو دستگی به میان آید و تنها به فکر حزب و گروه خود بودن پیش آمد، شادابی از این ملت رخت برمی­کند، و بین افراد آن بدبینی و دشمنی بوجود می­آید. عظمت، سربلندی و توانایی یک ملت، جز در سایة تفاهم و همدلی ممکن نیست. اگر درگیریها و اختلافات کوچک اصلاح نشود، ریشة دشمنی تدریجا در دلها نفوذ کرده، یک ملت متحد را به جمعی پراکنده، آسیب پذبر، ناتوان و زبون مبدل می­سازد. مسلمانان پيش از پذيرش اسلام گرفتار پراکندگی، تفرقه، جنگ و خصومت بودند، با آمدن اسلام خداوند میان دلهایشان پیوند و محبت ایجاد کردکه تمام مؤمنان با یکدیگر متحد و دوست باشند. قرآن در آیة 63 سوره انفال به این مطلب اشاره می­فرماید که خداوند میان دلهای قبیلة اوس و خزرج و نیز میان انصار و مهاجر، الفت و دوستی ایجاد کرد، این محبت و پیوند دلها از طریق مادی و عادی امکان پذیر نبود، به پيامبر اکرم – صلي الله عليه وآله – مي­فرمايد اگر تمام امکانات روي زمين را خرج مي­کردي نمي­توانستي در ميان دلهايشان دوستي ايجاد کنی، ولی این امر خدایی بود که در میان آنان با ایمان الفت ایجاد کرد و همه را متحد ساخت. خداوند در اهمیت اتحاد و همدلی می­فرماید: وَاعْتَصِمُواْ بِحَبْلِ اللّهِ جَمِیعًا وَلاَ تَفَرَّقُواْ وَاذْکُرُواْ نِعْمَةَ اللّهِ عَلَیْکُمْ إِذْ کُنتُمْ أَعْدَاءً فَأَلَّفَ بَیْنَ قُلُوبِکُمْ فَأَصْبَحْتُم بِنِعْمَتِهِ إِخْوَانًا وَکُنتُمْ عَلَىَ شَفَا حُفْرَةٍ مِّنَ النَّارِ فَأَنقَذَکُم مِّنْهَا کَذَلِکَ یُبَیِّنُ اللّهُ لَکُمْ آیَاتِهِ لَعَلَّکُمْ تَهْتَدُونَ (آل عمران/103) (و همگى به ریسمان خدا چنگ زنید و پراکنده نشوید و نعمت‏خدا را بر خود یاد کنید آنگاه که با یکدیگر دشمن بودید پس [خداوند] میان دلهاى شما همدمی و پیوند داد تا به لطف او برادران هم شدید و بر لبة پرتگاهی از آتش بودید که شما را از آن رهانید این گونه خداوند نشانه‏هاى خود را براى شما روشن مى‏کند باشد که شما راه یابید.) قرآن به نعمت بزرگ اتحاد وبرادری اشاره کرده است که فراموش نکنید در گذشته چگونه با یکدیگر دشمن بودید ولی پروردگارتان در پرتو اسلام و ایمان در دلهایتان ایجاد محبت و دوستی کرد که به هم نزدیک، و با یکدیگر برادر شدید. در گذشته شما بر لبة گودالی از آتش بودید که هر آن ممکن بود شعله­های خونین جنگ بینتان رخ دهد، و در آن گودال سقوط کنید و همگی بسوزید، خداوند شما را از این پرتگاه نجات داد و به نقطة امنی رهنمون ساخت. شما با دست برداشتن از اختلاف هم به نشاط دنیوی رسیدید و بهره­اش را دیدید و هم در آخرت از نعمتهای بهشتی لذت می­برید. قرآن در آیة زیر، زیان اختلاف را چنین بیان می­کند: وَأَطِیعُواْ اللّهَ وَرَسُولَهُ وَلاَ تَنَازَعُواْ فَتَفْشَلُواْ وَتَذْهَبَ رِیحُکُمْ وَاصْبِرُواْ إِنَّ اللّهَ مَعَ الصَّابِرِینَ (انفال/46) و از خدا و پیامبرش اطاعت کنید و با هم نزاع و کشمکش مکنید که سست‏شوید و نیرو و دولتتان از بین رود و صبر کنید که خدا با شکیبایان است. مبادا با یکدیگر اختلاف کنید که اگر یکپارچگی­تان از بین رفت، دچار ضعف اراده می­شوید و عزت و دولت و غلبه بر شمن را از دست می­دهید و نزاع و درگیریِ شما موجب سستی در تمام کارها به ویژه در امور جنگ و نبرد با دشمن می­شود. سستی، نزاع، تفرقه و سرپیچی از فرماندهی از عوامل شکست جنگویان است. تحقق وعده الهي به پيروزي جامعه ايمانی، منوط به يکپارچگی، پایداری و پیروی از دستورات رهبران الهی است. نزاع و اختلاف اهل ایمان موجب سست شدن آنان در پیکار با دشمنان دین، و از بین رفتن ابهت و قوت جامعه اسلامی می­شود، و نیز موجب از دست دادن نشاط در امور زندگی بر اثر شکست در نبردها می­شود. حضرت علی u در بارة علل شکست کوفیان می­فرماید: «ای مردم [کوفه] بدنهای شما در کنار هم، اما افکار و خواسته­هایتان پراکنده است؛ سخنان ادعایی شما سنگ­های سخت را می­شکند، ولی رفتارِ سستتان دشمنان را امیدوار می­سازد. در خانه­هاتان که نشسته­اید، ادعاها و شعارهای تند سر می­دهید و اما در روز بند می­گویید ای جنگ از ما دور شو. ...» و چه زیبا در خصوص آفت درگیری با یکدیگر می­فرمایند: «اختلاف و دودستگی نابود کنندة اندیشه است.» اختلاف زیانهای فراوانی برای فرد و جامع دارد، علاوه بر اینکه مانع نشاط است و بر روح و روان انسان تأثیر منفی داشته، بر جسم او نیز اثر می­گذارد و سبب برخی از بیمارها می­شود. مثال: بیماریهای قلبی – عروقی از عوامل گوناگونی ناشی می­شود، اختلاف و درگيريهاي زناشويي و خانوادگی، رابطه نامناسب پدر و مادر با کودک و روابط ضعیف اجتماعی از جمله آنهاست. با پراکندگی و دشمنیِ میان افراد، شادابی آنان از بین می­رود و دیگر علاقه­ای به کار و تلاش ندارند. کسی به دنبال فعالیت و تکاپو می­رود که دلگرمی داشته باشد و بداند که افراد دیگر با او موافق بوده، از کارهایش تقدیر می­کنند، اما اگر افراد، دشمنِ یکدیگر بوده، با هم اختلاف داشته باشند، می­دانند که هرچه زحمت بکشند مورد پذیرش دیگران واقع نشده و با بدبینی به آنها نگاه می­کنند، اینان یا دنبال فعالیت نمی­روند و یا با بی­میلی و بی­رغبتی اعمال خود را انجام می­دهند و شور و نشاط از میان چنین افرادی رخت برمی­کند. 4- نفاق یکی دیگر موانع نشاط، نفاق یا درویی است. «نفاق» آن است که انسان در میان مردم در آشکار و صورت طوری برخورد کند و در درون و باطن بر خلاف آن عمل کند، مثلا هنگامی که به افراد برمی­خورد در ظاهر نشان دهد که از دوستان آنان است و از آنان مدح و تعریف نماید؛ اما در پشت سر آنان، غیبت و بدگویی کند. نفاق یکی از صفات نکوهیده و از رذایل نفسانی است، که دارای مراتب است گاهی نفاق در اعتقاد است بدین صورت که انسان خدا، قرآن و پیامبران را در دل نپذیرفته و در ظاهر نشان می­دهد که آنها را قبول دارد، ظاهرا در صف مسلمانان است، اما در باطن دل در گروِ کفار دارد. گاهی نیز در عمل و گفتار دو گانگی است، فرد با ایمانی که دارای کارهای شایستة اندک است، برای مردم بسیار نشان می­دهد، این فرد رگه­هایی از نفاق را داراست. پیامبر اکرم – صلی الله علیه وآله – می­فرمایند: «در هر کس این سه صفت باشد منافق است - هر چند نماز بخواند و روزه بگیرد و خود را مسلمان پندارد -: 1- خیانت در امانت. 2- دروغگويی. 3- خلاف وعده عمل کردن. ...» در آیات متعددی خداوند منافقان را سرزنش کرده و مؤمنان را نسبت به توطئه­های آنان برحذر داشته است، در سورة منافقین آیه4 ماهیت و چهرة آنان را نیکو ترسیم می­کند، خداوند به پیامبر اکرم – صلی الله علیه وآله – می­فرماید: وَإِذَا رَأَیْتَهُمْ تُعْجِبُکَ أَجْسَامُهُمْ وَإِن یَقُولُوا تَسْمَعْ لِقَوْلِهِمْ کَأَنَّهُمْ خُشُبٌ مُّسَنَّدَةٌ یَحْسَبُونَ کُلَّ صَیْحَةٍ عَلَیْهِمْ هُمُ الْعَدُوُّ فَاحْذَرْهُمْ قَاتَلَهُمُ اللَّهُ أَنَّى یُؤْفَکُونَ (و چون آنان را ببینى هیکلهایشان تو را به تعجب وا مى‏دارد و چون سخن گویند به گفتارشان گوش فرا مى‏دهى گویى آنان چوبهایی­اند به دیوار تکیه نهاده [که پوک شده و درخور اعتماد نیستند] هر فریادى را به زیان خویش مى‏پندارند اینان دشمن­اند پس از آنان بپرهیز، خدا بکشدشان تا کجا [از حقیقت] انحراف یافته‏اند.) منافقان ظاهری آراسته و چهره­هایی جالب دارند، هنگاهی که آنان را می­بینی قیافه­هایشان تو را در شگفتی فرو می­برد. چنان شیرین وجذاب سخن می­گویند، که تو نيز به سخنان آنان گوش مي­دهی؛ اما از نظر باطن جسدهای بی­روح، هیکلهای توخالی دارند، گویی چوبهای خشکی­اند که بر دیوار تکیه زده­اند؛ نه از خود استقلال دارند ونه در درون نوري و صفايی. منافقان عصر رسالت به مسجد می­آمدند و در انتهای جمعیت به دیوار تکیه می­زدندند، ولی کوچکترین بهره­ای از بیانات پیامبر نمی­بردند و از وحی و معارف درکی نداشتند. منافقان آنچنان بی­هویت­اند که هر فریادی از هر جایی برخیزد، آن را بر ضد خود می­پندارند. ترس و وحشت بر تمام وجودشان حکم فرماست، همیشه دلهاشان لبریز از اضطراب و دلهره است، بدبینیِ جانکاهی سرتاسر روحشان را فرا گرفته، از همه چیز حتی از سایة خویش می­ترسند. آنان هر لحظه بیم آن دارند که پرده­ها بالا رود و خیانت و جنایت آنان آشکار گردد، از این نظر هاله­ای بزرگ از ترس، روح و روان و قلوبشان را فرا می­گیرد و از هر پیش آمدی می­ترسند و لرزه به اندامشان می­افتد. چون درون خود را از مسلمانان مخفی داشته­اند، عمری را با ترس و دلهره و وحشت به سر می­برند که مبادا باطنشان آشکار گردد و مؤمنان به آنان حمله­ور شوند. اینان هیچ گاه آرامش ندارند تا نشاط داشته باشند. و چون تکیه گاهی در باطن ندارند همواره گرفتار فشارهای روانی و دلهره­اند، و چون از خدا نمی­ترسند از همه چیز می­ترسند و دایم در حال وحشت به سر می­برند، که این سبب می­شود هیچ گاه به نشاط نرسند. در آيه ديگر خداوند می­فرماید: یَحْذَرُ الْمُنَافِقُونَ أَن تُنَزَّلَ عَلَیْهِمْ سُورَةٌ تُنَبِّئُهُمْ بِمَا فِی قُلُوبِهِم قُلِ اسْتَهْزِؤُواْ إِنَّ اللّهَ مُخْرِجٌ مَّا تَحْذَرُونَ (توبه/64) (منافقان بیم دارند از اینکه [مبادا] سوره‏اى در باره آنان نازل شود که ایشان را از آنچه در دلهایشان هست‏خبر دهد بگو ریشخند کنید بى‏تردید خدا آنچه را که [از آن] مى‏ترسید برملا خواهد کرد.) گاهگاهی خداوند پرده از روی اسرار منافقان بر می­داشت و آنان را معرفی می­کرد تا مسلمانان به دام آنان نیفتند، و نیز منافقان توجه به موقعیت خویش پیدا کنند، از این رو آنان اغلب در ترس و وحشت به سر می­بردند؛ آیة فوق به این وضعیت اشاره دارد که منافقان می­ترسند بر ضدشان سوره­ای فرود آید، و آنچه در دل مخفی دارند آشکار سازد. آنان از نفاق و کفری که در درون داشتند، بسیار بیمناک بودند و می­ترسیدند که روزی مچشان باز شود که در این صورت هلاکتشان حتمی است، زیرا حکومت در اختیار پیامبر بوده، هر حکمی را صادر کند قابل اجرا خواهد بود. عجیب اینکه بر اثر شدت لجاجت و دشمنی باز از مسخره کردن کارهای پیامبر دست برنداشتند، خداوند می­فرماید به آنان بگو هر چه می­توانید مسخره کنید (و به نفاق خود ادامه دهید)، اما بدانید خداوند آنچه را از آن بیم دارید آشکار می­سازد و شما را در میان مردم رسوا می­سازد. قرآن در آیات 75 و 76 سورة توبه، يکي ديگر از صفات زشت منافقان را چنين برمي­شمارد که آنان هنگام ضعف و ناتوانی، فقر و پریشانی چنان دم از ایمان می­زنند که هیچ کس باور نمی­کند اینان روزی در صف منافقان قرار گیرند، و حتی آنهایی را که دارای امکانات مادی هستند سرزنش می­کنند که چرا از اموال خود در راه خدا خرج نمی­کنند، اینان با خدا پیمان می­بندند که اگر با عنایت خداوند دارای مال و ثروت شوند در راه خدا انفاق کنند، اما همینکه به نوایی رسیدند چنان دست و پا کم کرده، غرق در دنیا پرستی می­شوند که تمام عهدهای خود را فراموش می­کنند. این آیه یک واقعیت اخلاقی را بیان می­کند که ممکن است در هر زمانی نمونه­های فراوانی داشته باشد، اگر به اطرافیان خویش (حتی به خود) نگاه کنیم بسیاری را می­بینیم که در اوضاع عادی یا به هنگام تنگدستی در صف مؤمنانِ قرص و محکم قرار دارند، برای هر کار نیکی گریبان چاک می­زنند و در برابر هر فسادی فریاد بر می­آورند؛ اما هنگامی که ثروتمند شدند یا به پست و مقامی رسیدند، یکمرتبه تغییر چهره داده، آن شور وعشقِ ظاهری که به خدا و دین داشتند در آنان فرو کش می­کند، نسبت به دین و ارزشهای آن بی­تفاوت بوده، هیچ گونه توجهی به مستمندان نمی­کنند. این کم ظرفیتی نشانه بارز منافقان است، افرادی که چنینند نیز از دو چهره­ای نصیبی دارند و مرتبة پایین نفاق را دارا هستند. یکی از علل نفاق احساس پستی و حقارت درونی است، آدمهای حقیر و بی­شخصیت که از شجاعت کافی برخوردار نیستند، برای پنهان کردن ضعف و زبونی خود همیشه منافقانه عمل می­کنند و چون جرأت اعتراض و انتقاد ندارند با همه هماهنگ و همرنگ می­شوند. پیشوای اولِ شیعه، حضرت علی u چهرة منافقان را چنین ترسیم می­کند: «ای بندگان خدا شما را به تقوا سفارش می­کنم، و شما را از منافقان برحذر می­دارم، زیرا آنان گمراه و گمراه کننده­اند، خطاکار و به خطاکاری تشویق کننده­اند، به رنگهای گوناگون درمی­آیند و از ترفندهای گوناگون بهره می­برند. برای شکستن شما از هر پناهگاهی استفاده می­کنند و در هر کمین­گاهی به شکار شما می­نشینند، دلهایشان بیمار و ظاهرشان آراسته است، در پنهانی راه می­روند و ار بیراهه­ها حرکت می­کنند. وصفشان دارو، گفتارشان درمان اما کردارشان دردی است بی­درمان، بر رفاه و آسایش مردم حسد می­ورزند و بر گرفتاری مردم می­افزایند، و امیدواران را ناامید می­سازند. آنان در هر راهي کُشته­ای، و درهر دلی راهی و بر هر اندوهی اشکها [اشک تمساح] می­ریزند، مدح و ستایش را به یکدیگر قرض می­دهند، و [بی­درنگ] انتظار پاداش می­کشند، اگر چیزی بخواهند پافشاری کنند و اگر سرزنش شوند پرده دری کنند و اگر داوری کنند اسراف می­ورزند. آنان براي هر حقي باطلي و براي هر دليلي شبهه­ای، و برای هر زنده­ای قاتلی و برای هر دری کلیدی و برای هر شبی چراغی تهیه کرده­اند. [منافقان] با اظهار ناامیدی می­خواهند به مطامع خویش برسند و بازار خود را گرم سازند وکالای خود را بفروشند، سخن می­گویند اما به اشتباه و تردید می­اندازند، وصف می­کنند اما فریب می­دهند، در آغاز، راه را آسان و سپس در تنگناها به بن­بست می­کشانند، آنان یاوران شیطان و زبانه­های آتش جهنم­اند: (آنان پیروان شیطانند و هر آیینه پیروان شیطان زیانکارانند).» قرآن در وصف بیماری منافقان می­گوید: فِی قُلُوبِهِم مَّرَضٌ فَزَادَهُمُ اللّهُ مَرَضاً وَلَهُم عَذَابٌ أَلِیمٌ بِمَا کَانُوا یَکْذِبُونَ (بقره/10) (در دلهایشان بیماری – شک و نفاق - است پس خدا بیماریِ آنان را بیفزود و به [سزاى] آنچه به دروغ مى گفتند عذابى دردناک [در پیش] خواهند داشت.) نفاق یکی از بیماریهای روحی است، منافقان روح خود را با گناهان و دورویی مریض ساخته­اند. انسان سالم یک چهره بیشتر ندارد، روح وجسم او هماهنگ است، فرد مؤمن درون وبرونش فریاد ایمان می­زند، و شخص کافر ظاهر و باطنش بیانگر انحراف است. اما کسی که ظاهرش دم از ایمان می­زند و درونش بوی کفر دهد، این یک نوع بیماری است، که فرد مبتلا بدان باید سریع به فکر درمان باشد. کسی که دارای بیماریهای جسمانی است، اگر آن را درمان نکند و از غذاهای نامناسب پرهیز نکند، بیماری او شدت می­یابد. بیماری روحی نیز اینچنین است که اگر فرد درصدد بهبود نباشد بیماریش شدت می­گیرد، چنانکه منافقان مبتلا به بیماری روحی­اند و در صدد بازگشت به سوی خداوند نیستند و راه خود را صحیح می­دانند، پرودگار بیماریشان را بیشتر می­سازد. بیماری نیز می­تواند مانع نشاط انسان باشد، انسان سالم از شادابی لازم برخوردار است که فرد بیمار فاقد آن است. 5ـ دنیا پرستی و ترس از مرگ شناخت هدف صحیح زندگی یکی از عوامل شادابی است، چنانچه عدم آگاهی از آن موجب افسردگی می­شود. یکی از مسائل مهم انسانی این است که افراد هدف زندگی را چه می­دانند. آیا زندگی دنیوی برای آنان هدف اصلی است و یا آن را مقدمه­ای برای یک زندگی طولانی و حقیقی دیگری می­دانند؟ و به دیگر عبارت، مقصود از زندگی برای او، تنها خوردن و آشامیدن و شهوترانی است، یا هدف آخرت و رسیدن به کمالات انسانی بوده، دنیا را وسیله­ای برای کسب آخرت می­دانند، پاسخ به این پرسش، انسان را در یکی از دو دستة شاداب یا افسرده قرار می­دهد و در شادابی و افسردگی او تأثیر بسزایی دارد. از برخی آیات و روایات این نتیجه به دست می­آید که جهان مادی و دنیایی که در آن زندگی می­کنیم، وسيله­اي است براي کسب آخرت و بدست آوردن کمالات انسانی. پس هدف انسان رسدن به کمال (= نزدیکی به خداوند) است، نه دنیا. امام کاظم u در ذیل آیة (در آنچه خداوند به تو داده است سرای آخرت را جست و جو کن، و سهم و بهره­ات از دنیا را فراموش نکن. قصص/77) می­فرمایند: «مراد از (وَلَا تَنسَ نَصِیبَکَ مِنَ الدُّنْیَا) این است: سلامت، قدرت، فراغت، جواني و نشاطت را فراموش نکن تا بوسيله آن آخرت را بدست آوری.» امام سجاد – درود خدا بر او باد – می­فرمایند: «... آسایش برای اهل دنیا آفریده نشده است، بلکه راحتی در بهشت و برای بهشتیان آفریده شده است. سختی و ناراحتی برای این عالم و اهل آن ساخته شده است، بنابراین هر کس پیمانه­ای از آن بنوشد دو برابر آن طمع نصیب او می­شود. هر کس در این جهان [مال و ثروت] بیشتر دارد فقیرتر است، زیرا برای حفظ آن به افراد بیشتری نیازمند است. پس در ثروت دنیا راحتی نیست. اما شیطان او را وسوسه می­کند که در جمع آوری اموال دنیا آسایش است، که او را به سختی در دنیا و پس­دادن حساب در آخرت می­کشاند. دوستان خداوند هرگز برای دنیا خود را به سختی نمی­افکنند و تنها برای آخرت مشکلات را تحمل می­کنند.» حال اگر هدف از زندگی را تنها دنیا دانستیم مانع نشاط ما خواهد بود؛ زیرا زندگی دنیا همچون سرابی است که تشنه­کامان را در بیابان سوزان تعلقات مادی به سوی خود فرا می­خواند، اما هنگامی که به آن نزدیک می­شوند چیزی که عطش آنان را فرو نشاند پیدا نمی­کنند؛ بلکه دویدن در این بیابانِ سوزان آنان را تشنه­تر می­کند، از این روی امام صادق u فرمود: «دنیا همچون آب دریای [شور] است که هر چه فرد تشنه بیشتر می­نوشد، تشنه­تر می­شود تا او را بکشد.» کسی که خلأ فکری و فضای روان او را دنیا طلبی و مادیگری پرکرده است و هدفی جز ثروت اندوزی و بهره گیری مادی ندارد، از آنجایی که بخش فراوانی از آنچه را می­خواهد فراهم نمی­گردد، دچار ناراحتی­های فکری و تشویش روانی و در نتیجه افسردگی می­شود. او همیشه به دنبال راحتی است که امام سجاد u فرمود راحتی برای دنیا آفریده نشده است. او خواهان موجود بی­نهایت، کمال و قدرت مطلق (=خداوند متعال) است، که خود خبر ندارد، آن را در ثروت و پست و مقام جست و جو می­کند و به دنبال آن می­گردد و چون نمی­یابد ناراحت است. و خلاصه چون به هدف خود نرسیده افسرده است. امام صادق u می­فرمایند: «دل هر کس به دنیا وابسته گردد، سه چیز نصیب دلش می­گردد: اندوه بی­پایان، آرزویی که بدان نرسد، امیدی که به آن نایل نشود.» اما کسی که هدف را بالاتر از امور مادی دانسته، به این جهان به دید مقدمه و مزرعه نگاه می­کند، که هر چه در این دنیا بکارد در جهان دیگر درو خواهد کرد، هر مقدار از امکانات مادی که به او رسد، از آنها بهره برده، خدا را بر آن شاکر است، و هر چه به او نرسید هیچ نگران نیست، نیک می­داند که یا مصلت او نبوده، یا خود لیاقت نداشته است، باز خدا را شاکر است که چیزی که به نفع او نبود نصیبش نشده است؛ از این رو او هرگز دچار افسردگی نشده، نشاط خود را در ادامة حیات و فعالیت از دست نمی­دهد. ترس از مرگ اگر دنیا هدف قرار گیرد باعث می­شود انسان از مرگ وحشت داشته، دایم از آن گریزان باشد، در صورتی که مرگ حقیقت حتمی است که سراغ همگان دیر یا زود می­رود و گریبان تمام افراد را می­گیرد. ريشة ترس از مرگ يکي از این دو امر است: 1) نگرش مادی به مرگ؛ عده­ای مرگ را به معنای نیستی و فنا می­دانند، روشن است که انسان از نیستی گریزان است، با این نگرش حتی آنان هنگامی که در بهترین و شادترین حالات زندگی هستند، فکر اینکه روزی این زندگی پایان می­یابد شهد زندگی را در کام آنان زهر می­سازد. 2) انجام گناهان و کارهای زشت، بسیاری از افراد با اینکه اعتقاد به زندگی پس از مرگ دارند باز از مرگ می­ترسند، زیرا دستشان از اعمال شایسته خالی و مرتکب نافرمانی شده­اند و نیز علاقة شدیدی به مادیات دارند، در ذیل به یک نمونه از گروه دوم اشاره می­کنیم: یهودیان معتقد بودند که گل سر سبد هستی­اند و بهشت تنها برای آنان آفریده شده است، و آنان دوستان ویژة خدا هستند؛ این پندارهای باطل آنان را به کبر، خود برتربينی، ستم و طغیان وامی­داشت، و از طرفی سخت به دنیا علاقمند و از مرگ گریزان بودند، خداوند در پاسخ اینان می­گوید: قُلْ إِن کَانَتْ لَکُمُ الدَّارُ الآَخِرَةُ عِندَ اللّهِ خَالِصَةً مِّن دُونِ النَّاسِ فَتَمَنَّوُاْ الْمَوْتَ إِن کُنتُمْ صَادِقِینَ وَلَن یَتَمَنَّوْهُ أَبَدًا بِمَا قَدَّمَتْ أَیْدِیهِمْ وَاللّهُ عَلِیمٌ بِالظَّالِمینَ وَلَتَجِدَنَّهُمْ أَحْرَصَ النَّاسِ عَلَى حَیَاةٍ وَمِنَ الَّذِینَ أَشْرَکُواْ یَوَدُّ أَحَدُهُمْ لَوْ یُعَمَّرُ أَلْفَ سَنَةٍ وَمَا هُوَ بِمُزَحْزِحِهِ مِنَ الْعَذَابِ أَن یُعَمَّرَ وَاللّهُ بَصِیرٌ بِمَا یَعْمَلُونَ (بقره/94- 96) (بگو اگر در نزد خدا سراى بازپسین یکسر به شما اختصاص دارد نه دیگر مردم پس اگر راست مى‏گویید آرزوى مرگ کنید؛ ولى به سبب کارهایى که از پیش کرده‏اند هرگز آن را آرزو نخواهند کرد و خدا به [حال] ستمگران داناست؛ و آنان را مسلما آزمندترین مردم به زندگى و [حتى حریص‏تر] از کسانى که شرک مى‏ورزند خواهى یافت هر یک از ایشان آرزو دارد که کاش هزار سال عمر کند با آنکه اگر چنین عمرى هم به او داده شود وى را از عذاب دور نتواند داشت و خدا بر آنچه مى‏کنند بیناست.) اگر در ادعای خود که سرای آخرت ویژة شماست راست می­گویید، آرزوی مرگ کنید، هر انسان بلکه هر موجود با شعوری اگر مخیر میان راحتی و زحمت شود بدون تردید اولی را انتخاب می­کند، و اگر انتخاب میان زندگی سخت و پرمشقت و زندگی خوش و آسوده را به او واگذارند، مسلما زندگی خوش را برمی­گزیند؛ بر فرض اگر بی­اختیار مبتلا به زندگی ناراحت کننده­ای باشد، دایم زندگی راحت را آرزو می­کند با دل حسرت می­برد، با زبان می­گوید و در عمل به سوی آن قدم برمی­دارد. بنابر این بنی اسرائیل باید با دل و زبان و عمل تمنای مرگ کنند، اما آنان بخاطر کارهای زشتی که انجام داده­اند، هرگز چنین آرزویی نمی­کنند. در آية پايانی، قرآن یگانه مانع از توجه به آخرت را حرص و دلبستگی به دنیا می­داند. هر کس چون یهودیان دارای اعمال زشت و ناپسند بوده، شدیدا به دنیای پست علاقمند باشد، نه تنها به استقبال مرگ نمی­رود بلکه همیشه از مرگ گریزان است و دایم نگران اینکه هر لحظه ممکن است مرگ او فرا رسد و به زندگی او خاتمه بخشد، این فرد آرزوی عمر طولانی دارد و می­خواهد هزار سال و بیشتر زنده بماند، زیرا می­داند اگر مرگش فرا رسد ابتدای سختی و عذاب اوست. از آیات فوق بدست می­آید که اگر دنیا هدف انسان قرار گیرد سخت به آن دلبستگی پیدا کرده، آرزوی عمر جاوید می­کند و از مرگ نیز گریزان است، هر گاه یاد پایان زندگی خویش می­افتد در ناراحتی عمیقی فرو می­رود. در صورتی که مرگ باعث نشاط و محرک انسان به کار و فعالیت است، کسی که می­داند اهل بهشت است سخت مشتاق آن بوده، آرزو می­کند هر چه زودتر به نعمتهای آن برسد، بنابر این با شادابی برای دنیا و آخرت کار می­کند و از مشکلات زندگی نمی­هراسد؛ چنانکه حضرت علی u [در جنگ صفین] هنگامی که از میان دو صفِ لشکر عبور می­کرد و لباس جنگ بر تن نداشت، فرمود: برای علی فرقی نمی­کند که او به سراغ مرگ رود یا مرگ به سراغ او آید. پس یکی از عوامل وحشت از مرگ هدف دانستن دنیا و دلبستگی بیش از حد به آن است، زیرا مرگ میان او و محبوبش که مال، ثروت، پست، مقام و زن و فرزند باشد، جدایی می­افکند و برای او دل کندن از همة امکاناتی که برای زندگی پر عیش و نوش فراهم ساخته، بسیار طاقت فرسا خواهد بود، و هر وقت به یاد مرگ می­افتد نشاط خود را از دست خواهد داد.